محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6313
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سپس به محل ابن عطاء رفت و طريق و صبيح چپ دست و راشد مغربى و راشد قرماطى را گرفت ، هشتاد غلام را نيز با آنها گرفت . آنگاه به محل اسماعيل غلام سهل آسيابان رفت . در آن روز پيوسته چنين كرد تا كسان بسيار از غلامان شوره چى به نزد او فراهم آمدند كه آنها را به يك جا كرد و ميانشان به سخن ايستاد و اميدشان داد و وعده شان داد كه سردارشان كند و سرشان كند و مالك اموال كند و قسمهاى سخت ياد كرد كه با آنها خيانت نكند و از ياريشان باز نماند و احسانى نماند كه به آنها نكند . آنگاه صاحبان غلامان را خواست و گفت : « مىخواستم گردنتان را بزنم به سبب رفتارى كه با اين غلامان مىكردهايد كه آنها را ضعيف يافتهايد و مقهورشان كردهايد و با آنها كارى كردهايد كه خداى آن را بر شما حرام كرده ، و به كار بيش از طاقتشان وادارشان كردهايد ، اما يارانم در بارهء شما با من سخن كردند و چنان ديدم كه آزادتان كنم . » گفتند : « اين غلامان گريز پا هستند ، از تو مىگريزند و نه ترا به جا مىگذارند نه ما را ، مالى از ما بگير و آنها را به ما واگذار . » پس به غلامانشان بگفت تا شاخه هاى سبز خرما بياوردند ، آنگاه هر گروهى صاحب خويش را با نماينده شان به زمين افكندند و هر يك از آنها را پانصد ضربت شاخه زد و به قيد طلاق زنانشان قسمشان داد كه كس را از محل وى و شمار يارانش خبردار نكنند ، سپس رهاشان كرد كه سوى بصره رفتند . يكى از آنها به نام عبد الله معروف به كريخا برفت و از دجيل عبور كرد و شوره چيان را خبردار كرد كه غلامان خويش را حفظ كنند كه پانزده هزار غلام در آنجا بود . آنگاه ، پس از آنگه نماز پسين را بكرد ، برفت تا به دجيل رسيد ، چند كشتى كودبر را ديد . كه در وقت مد وارد مىشد كه آن را پيش آورد و بر آن نشست يارانش نيز برنشستند و از دجيل گذشتند ( 415 و به نهر ميمون رسيدند ، وارد مسجدى شد كه ميان بازار